داستان پپا / ۳۱
- 30 pages
- 2 hours of reading
روزی روزگاری خوک کوچولوی دوست داشتنی و بامزه ای بود به نام پیا که بیشتر از هر چیز دیگری در تمام دنیا، عاشق بالا و پایین پریدن توی چاله های پُر از گل بود دوست داری با پیا بیشتر آشنا شوی؟




روزی روزگاری خوک کوچولوی دوست داشتنی و بامزه ای بود به نام پیا که بیشتر از هر چیز دیگری در تمام دنیا، عاشق بالا و پایین پریدن توی چاله های پُر از گل بود دوست داری با پیا بیشتر آشنا شوی؟
تولد پپاست و برای همین او خیلی هیجان دارد. جشن تولد یعنی یک عالمه هدیه و بازی و فوت کردن شمع و خوردن کیک خوشمزه. هورررا! پیا موقع فوت کردن شمع های کیکش چشم هایش را می بندد و آرزو میکند، اما فکر میکنی آرزویش برآورده میشود؟
هوا سرد و بارانی است. جورج بیرون از خانه با پپا بازی میکند اما دوست ندارد کلاهش را به سرش بگذارد. برای همین سرما میخورد. فکر میکنی دکتر خرس قهوه ای میتواند کاری کند تا حال جورج بهتر شود؟
مامان امروز با کامپیوتر خانوادگی کار میکند چون یک عالمه کارهای مهم دارد اما پیا و جورج میخواهند با کامپیوتر بازی کنند. دوست داری با پیا و جورج همراه شوی و ببینی آنها بالاخره موفق میشوند مامان را راضی کنند یا نه؟